معرفی کتاب

•         ارزش‌يابي آموزشي، تأليف دکتر عباس بازرگان، انتشارات سمت

•         ارزش‌يابي در خدمت آموزش، تأليف طاهره رستگار، انتشارات منادي تربيت

•         سنجش و اندازه گيري در علوم تربيتي و روان ‌شناسي، تأليف دکتر حسين لطف آبادي، انتشارات حکيم فردوسي

•         سنجش فرآيند و فرآورده‌ي يادگيري، تأليف دکتر علي اکبر سيف، انتشارات دوران

•         اندازه گيري، سنجش و ارزش‌يابي آموزشي، تأليف دکتر علي اکبر سيف، انتشارات دوران

•         سنجش و يادگيري در دبستان، ترجمه‌ي دکتر علي‌رضا کيامنش و کامران گنجي، انتشارات رشد

•         مجموعه مقالات اولين همايش ارزش‌يابي تحصيلي، معاونت آموزش عمومي وزارت آموزش و پرورش، انتشارات تزکيه

•         گفتارهايي در سنجش آموزش، گردآوري و ترجمه‌ي دکتر کورش پرند و غلامرضا يادگار زاده، انتشارات نواي مهتاب

•         مقدمه اي بر ارزش يابي کيفي آموخته هاي فراگيران، تأليف مهدي فراهاني، انتشارات منادي تربيت

•         ارزش‌يابي توانمند ساز، محمد حسن محقق معين، انتشارات مؤسسه‌ي بين المللي توسعه‌ي مفاهيم مدني

•         نقد و بررسي الگوهاي ارتقاي تحصيلي، محمد حسني ، انتشارات تزکيه

•         ارزش‌يابي توصيفي، تأليف محمد حسني و دکتر حسين احمدي، انتشارات مدرسه

•         راهنمای اجرای ارزشیابی کیفی توصیفی در کلاس، تالیف محمد حسنی ، انتشارات عابد

•          مدیریت پوشه کار، تالیف مرتضی شکوهی و بهمن قره داغی، انتشارات کوروش چاپ

           سنجش مشاهده ای، تالیف بهمن قره داغی  انتشارات کوروش چاپ

 

با خشونت هرگز

سخت آشفته و غمگین بودم …

به خودم می گفتم
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند

درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …
خط کشی آوردم

در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
اولی کامل بود،خوب
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"
بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...
چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم
نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گره ای بگشایم
با خشونت هــرگــز ...

درس پند آموز روباه وخروس یادش به خیر

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...

ادامه نوشته

گل بی عیب ...

عیب کار اینجاست که من " آنچه هستم" را با

"آنچه باید باشم" اشتباه می کنم ، خیال می کنم

   آنچه باید  باشم  هستم، در حالیکه  آنچه  هستم 

 نباید باشم!

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

                                       فاطمه، فاطمه است.    

 

راهکارهای داشتن کلاس باانضباط

ادامه نوشته